X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 8 بهمن 1392
توسط: طهورا

سلام ِمهربانِ تو


سلام بر کبوتر شوق...

                       کنار پنجره دل...

                                       شنیدم می خواند برایم ازتو


                "سلام قولا من ّرب رّحیم "


و من هنوز مبهوتم ...

                      ونگاه می کنم به...

                                       پَری از پروازش ...

                                                           که در دلم جا ماند.


"ای بلبل سحرگه، ما را بپرس گَه گَه"

ای جانِ جانِ جانم...

-----------------------------------------------------------------------------


+ شرمنده تمام دوستان بزرگوارم ...تکرار نخواهد شد (ان شاءالله)

عمه ست دیگه

این تفال رو هم به همین نیت گرفتم :


بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغربده و گورمضان باش

درخرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سر حلقه رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران است

گومی رسم اینک بسلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبّت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصّه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظ که هوس می کندش جام جهان بین

گو در نظر آصف جمشید مکان باش

از همه دوستان تشکّر

نظرات (28)
تنفس
چهارشنبه 9 بهمن 1392 ساعت 00:05
شوق پرواز درونت را متلاطم می کند با شنیدن اصواتش...

سلام علی آل یاسین(عج)

زیبا بود
سلام ، شبت به خیر و خوشی
پاسخ:
نالایقم، تنفس جانم ...متلاطمم...

سلام ()

ممنونم، کلام خدا زیباست...

سلام نفسم ...شماهم
امتیاز: 0 0
مریم
چهارشنبه 9 بهمن 1392 ساعت 10:28
اتاق دل کوچک من فقط یک پنجره کم دارد
یک پنجره که کبوترهای دل تو
از ضریح نگاهت پرواز کنند و
بیایند روی لبه پنجرۀ نداشتۀ اتاق کوچک دلِ کوچکم بنشینند
و من با شوق دانه بریزم برایشان
شاید جلد دلم شدند
سلام عمه جانمـ...
چه میکنه این عمه با این نوشتناش...
آخ که چقدر خوشحالم که اینجا یه خونه ای هست
که بیایم و توش زندگی کنیم
پاسخ:
دانه های شوق تو شیرین ترند ...کبوتر دلم را بسویت پرواز دادم ...
امّا بگذار جَلد او باشند ...

سلام مریمی
خطی می نویسم ...خبطی پاک می کنم...دل را نمی توان نوشت ...

زندگی ...
امتیاز: 0 0
مریم
چهارشنبه 9 بهمن 1392 ساعت 12:17
تقدیم به مهربونی های دلتون:
در این سیاه سال غزل، قحط دل بری
بیرون دویده شعــر تــو از زیر روسری
شب تیغ می کشد به بلندای شعر تو
اما تو از تمامــی این دشنــه ها سری
پس می رود که باز بیاید بــه شکل برف
تا رو سپید باشد از این پس ستم گری
برف آمده که پنجره ها لال تر شوند
پیراهن تو پنجره ای در سخن وری!
قیقاج می رود شب برفی ،عقب عقب
تو پیش می روی که همیشه جلوتری
از لحظه های «سال بد و باد و شک و اشک»
داری هـــــوای تازه برایـــــم مــــــی آوری
از من نخواه تلخــــی شب را غـــــزل کنم
وقتی که بوسه بوسه قافله قند می بری
در شهر شعر خسته من، پس سخن بگو
تا واکند به روی تو آغـــــوش هر دری
درها کــه باز می شود از شهر می رود
شب های برفی من و خورشید دیگری
سر مــی کشد کــــــــه باز بخندد در آسمان
رویای آن که «می پرم» و این که «می پری»
حالا که «باز» می پرد و باز می پرد
بگذار تا کبـوتر ما هــــم کبـوتری...!

سیامک بهرام پور
پاسخ:
دلم ظلمت سرای شب است و تلمبار برف ...کاش روشن شود به حضورش ...کنار هوای تازه...

ممنونم مریم جان
امتیاز: 0 0
ری حان
چهارشنبه 9 بهمن 1392 ساعت 22:02
اندوه‌ها در من شعله‌ور است و
ابرها در من در حال بارش
نیمی آتشم
نیمی باران
اما بارانم آتشم را خاموش نمی‌کند ...
پاسخ:
آتش عشق خاموش شدنی نیست!

باران نیز آبیاریش می کند ...شعله ور تر
امتیاز: 0 0
ری حان
چهارشنبه 9 بهمن 1392 ساعت 23:58
زندگی یعنی بمیری در هوای یک نفر
مرده باشی، جان بگیری با صدای یک نفر

عمر اگر بسیار باشد، عمر اگر کم؛ هرچه هست
محض لبخند یکی باشی، فدای یک نفر

عاشقانه -هر چه داری لابلای شعرهات
گفته باشی از همان اول برای یک نفر

قصه ی تلخی است اما گاه جاری می شود
اشکهای صد نفر با اشک های یک نفر

آخر این قصه خواهی دید خیل عاشقان
جان نمی بازند جز در ماجرای یک نفر

عشق جز این نیست، جز این نیست، جز این نیست عشق
عشق یعنی این و جز این نیست های یک نفر.....
"جواد شیخ الاسلامی"
پاسخ:
ری حان زود بگو ببینم این یک نفر کیه؟
امتیاز: 0 0
ری حان
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 00:35
پاسخ:
امتیاز: 1 0
سرخ تر
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 07:00
خب سحر خیز باش تا کامروا باشی



بسیار دلنشین بود
پاسخ:


ممنونم زیبایی از آن دلهای دریایی شماست
امتیاز: 0 0
زهرا
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 18:19
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سیم و زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

فاضل نظری

سلام عمه طهورای عزیز
پاسخ:
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت...

سلام زهراجانم

ممنونم گُلم
امتیاز: 0 0
گمنام عاشق همت پرسپولیسی
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 20:18

♫♫♫
باسلام شب جمعه شادی روح شهدا معزز ایران وطنم واموات عزیز شما وما فاتجه مع الصلوات اللهم صلی علی محمد وال محمد...
تقدیم..
بذار تو حال خودم باشم، منو چند تا شمع

بذار تو حال خودم باشم، نه نمیخوام پاشم

نمیخوام پاشم

نمیخوام پاشم



بذار تو حال خودم باشم ، نمیتونم زورکی تو دل تو جاشم

بذار تو حال خودم باشم ، میخوام چند روزی تنهاشم

بذار تو حال خودم باشم ، نمیخوام رویاهای تو از هم بپاشن

قشنگی صورت تو به خنده هاشن

بذار تو حال خودم باشم ، منو چن تا شمع

بذار تو حال خودم باشم ، نه نمیخوام پا شم

نمیخواد پاشه

♫♫♫

بذار برو منو اصلا با این هوا

هوایی که خیلی بد میشه شبا

میخوام این شبای سخت و یه جوری از پسش برآم

از پسش برآم

رو شده دستت برام

بذار برو منو و نیا این ورا

من حالم خوبه همین پایین ترا

این زندونی که ساختی رو میخوام از حبسش درآم

از حبسش درآم

تنگه قفسش برام

ولی من میخوام از پسش برآم


پاسخ:


سلام دادش
این شعر اصلا به دل دریایی و وسیع شما نمی خوره

سراسر زندگی شما شور است و احساس

کلبه حاج همت قطعه ای از بهشت است

هدیه برای شما :

من سروی آزادم
سرسبزم سراپا
موجی بی پروایم
از من عزم دریا
من ابرم بارانم
اشک آسمانم
می بارم می جوشم ...
امتیاز: 0 0
سهبا
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 19:06
پر پروازم را گم کرده ام و هر چه بیشتر می جویم , کمتر می یابمش ... عمه به من از این پرهای شوق قرض می دهی ؟

سلام مهربانم . من شرمنده را شطرنجی نگاه کن !
پاسخ:
سلام بلبل خانوم هرجوری نگات کنم فرقی نمی کنه مهم اینه که برام عزیزی...
من که فقط بال بال می زنم
ولی امروز یه جایی دلنوشته ی شهید غلامعلی رجبی روخوندم چند خط از شوق پروازشونو بخون:
در این ظلمت که نیمه شب همه جا را فرا گرفته تو کیستی که با چراغ امید پا به دلم نهادی؟ و مرا نوید میدهی، انگار سیاهی نیست! انگار زندان نیست!

انگار شب نیست و زمستان نیست. بلکه در نسیم صبحگاهان بهاری کنار آب زلال رود، و در زیر درختی سبز کنار گلهایی رنگارنگ نشسته ام و چَه چَه مرغان عاشق از پرده ی گوشم به مهمانی وجودم وارد شده و دلم را غرق در ترنّم وبهجت نموده است.

تو کیستی که با من نجوا میکنی؟ تو کیستی که دلم را آرامش می بخشی؟

تو کیستی که ظلمت را در وجودم نابود میکنی، تو کیستی که تا اسم قشنگت از دل پردردم بر زبانم جاری میشود دلم می لرزد!؟ اشکم جاری میشود، آه این اشک است، ولی اشک حسرت نیست. اشک ذلّت نیست. اشک شوق و محبّت است.

آیا تا به حال اشک محبّت ریخته ای!؟

آیا تا به حال دلت به زلف دلبری آویخته شده!؟

کاملش خیلی زیبا بود ...
امتیاز: 0 0
سهبا
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 21:26
خب من کاملش رو میخوام عمه جونم !
پاسخ:
شهید غلامعلی رجبی

محل تولد : محله آذربایجان تهران - ۱۳۳۳

شهادت: عملیات مرصاد - ۱۳۶۷

چاه ظلمت است، اینکه قعر آن نشست ه ام، و یا کوز های محبت، که خاموش و تلّ خاکسترش روی هم انباشته و من در لابه لای آن غوطه ورم. و یا به کام نهنگ هوا در قعر ظلمتم.

آری شبِ ناکامان چنین است. و دل واماندگان وادی حسرت، گرم این قفس. که تمام روزنه هایش بسته و زندانی آن خسته و پرشکسته، و من به دیواره ی این چهار خانه ی فانی و این حجاب ظلمانی سر نهاده به بیرون فکرمی کنم.

به آنجا که نور است و تلألو آن گیسوی عاشقان و عارفان و سوختگان و محرومان و آزادگان را نوازش می دهد، به آنان که ندای یا سبّوح و یا قدّوسشان نزدیکی سپیده را نوید میدهد.

در این ظلمت که نیمه شب همه جا را فرا گرفته تو کیستی که با چراغ امید پا به دلم نهادی؟ و مرا نوید میدهی، انگار سیاهی نیست! انگار زندان نیست!

انگار شب نیست و زمستان نیست. بلکه در نسیم صبحگاهان بهاری کنار آب زلال رود، و در زیر درختی سبز کنار گلهایی رنگارنگ نشسته ام و چَه چَه مرغانعاشق از پرده ی گوشم به مهمانی وجودم وارد شده و دلم را غرق در ترنّم وبهجت نموده است.

تو کیستی که با من نجوا میکنی؟ تو کیستی که دلم را آرامش می بخشی؟

تو کیستی که ظلمت را در وجودم نابود میکنی، تو کیستی که تا اسم قشنگت از دل پردردم بر زبانم جاری میشود دلم می لرزد!؟ اشکم جاری میشود، آه این اشک است، ولی اشک حسرت نیست. اشک ذلّت نیست. اشک شوق و محبّت است.

آیا تا به حال اشک محبّت ریخته ای!؟

آیا تا به حال دلت به زلف دلبری آویخته شده!؟

افسوس، نمی توانم به دیگران ثابت کنم. مهم نیست اصلاً روزی که این هدیه محبّت را به من سپردی، عهد گرفتی به دیگران نگویم. اصلاً اول شرطش این اصلاً اول شرطش این بود که دیگران غریبه باشند. آه معذرت می خواهم، می خواستم یادگار بماند نه اینکه دیگری بداند.

آنکه را اسرار حق آموختند مُهر کردند و دهانش دوختند
از وبلاگ طوبی للغربا
امتیاز: 0 0
فریناز
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 21:59
ای جاااان
پری از شوق
پروازی تا دل

و آرامشی که نصیب ثانیه ها می شه...

این محشره بانو جان
سلام


و اینکه جواب کامنت سهبای عزیز چه زیبا بود
دستنوشته های شهدای عزیزمون پر از درس و زیباییه... انگار اول بهشتی شدن و بهشتی نوشتن بعد شهید...
پاسخ:
سلام فریناز جان ، دل های شما محشره

آره این وبلاگ دست نوشته های زیبای شهدا رو گذاشته اتفاقی وبلاگشون رو یافتم .
امتیاز: 0 0
سهبا
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 22:17
ممنونم مهربون آبی .
پاسخ:
واقعا هنوز در حیرت این دست نوشته ام...

برای آقای خونه خوندم ایشون میگن این همون شهیدی که مداح بودن و این شعر معروف رو گفتن :
بچه ها دست بابا خونی شده
گمونم شش ماهه قربونی شده
...
روزی امشب بودا
امتیاز: 0 0
جوجه اردک زشت
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 22:48
گنجشک....پر
قناری.......پر
کلاغ....پر

مهربانی....نه
مهربانی که پرندارد....دارد مثل بابا که پرنداشت اما پرید

این کپه پر کنج دل یعنی بی بال هم می توان پرید

عمه خوب پرواز کمی پر به من قرض می دهید؟
پاسخ:
چه زیبا ...سخن های شیرین ...داستانهای پرواز ...

حالا نوبته منه

گنجشک ...پر
قناری ...پر
کلاغ ...پر

دل مانده...با این همه یادگاری ...از پرواز ها ...

شما که سراپا پَرید!
امتیاز: 0 0
دانیال
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 07:29
به دلداری شکیبا باش و غم مخور اگر می نشود آنچه یار خواست با هم
که ان مع العسر یسرا
پاسخ:
هزاران بار ممنونم ..ممنونم ...ممنون
امتیاز: 0 0
سهبا
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 15:42
خب خدا رو شکر ! نوشدارو به موقع رسید . :-)
پاسخ:
نوشدارو را
دوستش دارم و داشتم و خواهم داشت ...

شرمنده دل هاتونم
امتیاز: 0 0
زهرا
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 15:52
ای درج محبّت به همان مهر و نشان باش

سلام عمه طهورای عزیز
پاسخ:
ممنون زهراجان

دلها با محبّت زنده اند
امتیاز: 0 0
تنفس
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 18:01
سلام
خوش آمد می گویم آمدنتان را
پاسخ:
آمده ایم تا برویم نیامده ایم که بمانیم
(بلبل زبونی های عمه بعد از یک روز تلخ)

سلام برادرزاده جان
امتیاز: 0 0
زهرا
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 18:23
بیا با هم رفت و آمد نکنیم.

































مثلا وقتی می آیی
نرو...

مهدی مشتاقیان
پاسخ:
هستم در دل ها یتان ....چشم
امتیاز: 0 0
سعیده
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 18:36
خب الحمدالله که اومدین...
اینبار دیگه داشتیم جیغ کشان خدمت می رسیدیم
ممنون که هستین


سلام عمه جان
پاسخ:
باور کنید از همین جیغ شما ترسیدیم ...دست به دامن نوشدارو شدیم

سلام برادرزاده های باوفا
یکی نیست کمپوت بیاره ؟
آهان سهبا خانوم شب میاره
امتیاز: 0 0
سهبا
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 20:23
سلام علیکم .کی اسم منو صدا زد ? کمپوت ? چی هست این که گفتین ? کتابه یعنی ?
میدونین عمه این چیزا تخصص زهرا و ریحانه ست . اسم هر چی رو ببرین ,عکسش رو تحویل میدن ! واللا جون خودم . ;-)
پاسخ:
علیک سلام دکترِ حاذق روح...

یه ظرف فلزیه توش چندحلقه زرد رنگ خوشمزه از یه میوه ست...

اونوقت به نظرتون عکسش حال آدمو خوب می کنه ؟
امتیاز: 0 0
سهبا
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 20:28
البت نازدونه قشنگم هم در این امر ید طولایی دارند !
نازدونه , ابجی زهرا ,گل ریحان پس کو کمپوت ?
پاسخ:
باشه این نازدونه هاتون عکسو...شعر...بیارن

امّا شما کمپوت واقعی ...خلاصه من تو ریکاوری منتظرم ها ..ببینم چیکار می کنید
امتیاز: 0 0
سرخ تر
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 20:52
خوشگلدون عرض الیم
پاسخ:
چوخ ممنان
باجی: منِم، عرض ارادت سیزه عرض الیم

احتمالا غلط نوشتم ...دستو پا شکسته
امتیاز: 0 0
جوجه اردک زشت
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 21:17
سلام

باران می بارد درخت مست تماشای خداست ...
هنوز جوانه ام فردا هم ببار
پاسخ:
سلام مرد بهار

باران با اسم شما همزاد است ...

این جمله تان داروی شفا بخشی بود
..."یخ کردن کنار بخاری و چای دیشلمه نشانه خوبی نیست"ممنونم
امتیاز: 0 0
سهبا
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 21:41
عمه جونم سپردم از حوالی مازندران برایتان آناناس تازه بیاورند ! به گمانم شیرین ترین کمپوت دنیا بشود با طعم آسمان ! رضایت می دهید ?;-)
پاسخ:
خب تا از آسمان بیایند زمان می برد امشب کمپوتش را بدهید تا فردا...
امتیاز: 0 0
سهبا
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 22:00
ای بابا ! مثل اینکه چاره ای نیست ! خب بیدار باشید من الان سوار میشم میام تهران ! ( چیکار کنم یه دونه عمه اید دیگه !)
پاسخ:
وااای یعنی هم کمپوت آناناس می خورم هم سهبا جانم را می بینم

من چقدر حالم بهتر شد....
امتیاز: 0 0
سعیده
دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 12:42
من نبودم دیشب

حالا کمپوت و آناناس و اینا به دستتون رسید عمه؟

سلام عمه جان
پاسخ:
نه خب برف می اومد ماشین سهبا خانوم زنجیر چرخ نداشت پلیس راه دستور برگشت دادن بهشون ...

سلام سعیده جانم ، نمی خوای بنویسی؟
امتیاز: 0 0
سعیده
دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 15:38
آها..
اینجام انقدر سرما با چاشنی برف هست که نشد امروز حرکت کنیم
پست بعدی از دیاری دیگر انشاالله

میگید سعیده ذوق می کنم می دونید که چرا
پاسخ:
ان شاءالله

بله می دونم
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد